کلاغ

سها

زمستاني سرد كلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سير كنه گوشت بدن خودشو ميكند و

ميداد به جوجه هاش ... زمستان تمام شد و كلاغ مرد اما بچه هاش كه از گرسنگي نجات

پيدا كردند گفتند: آخي خوب شد مرد راحت شديم از اين غذاي تكراري.....

اين است واقعيت تلخ روزگار ما!

نامه ای از ویکتور هوگو ...

سها

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،

و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،

و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......

اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،

از جمله دوستان بد و ناپایدار ........

برخی نادوست و برخی دوستدار ...........

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگی بدین گونه است ،

برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......

نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....

تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....

تا در لحظات سخت ،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........

چون این کار ساده ای است ،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی ،

خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......

و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،

و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک

سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....

چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت.... به رایگان......

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روییدنش همراه شوی ،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : " این مال من است " ،

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....

و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،

که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

خیانت

سها

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و گفت:

میخواهم ازدواج کنم .

پدر خوشحال شد و پرسید:

- نام دختر چیست؟ مرد جواب داد :

نامش سامانتا است و در محله ما زندگی میکند.

پدر ناراحت شد، صورت در هم کشید و گفت:

من متاسفم به جهت این حرف که میزنم. اما تو نمیتوانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست!

خواهش میکنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو. مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدرش برای

هر کدام از آنها همین بود.

با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:

- مادر من میخواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر میگوید که او خواهر توست! و نباید به تو بگویم.

مادرش لبخند زد و گفت :

نگران نباش پسرم تو با هریک از این دختر ها که خواستی میتوانی ازدواج کنی. چون تو پسر او نیستی...!

آینه

سها

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی میکردند.

کلبه ان ها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.

اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه ان قدر گیرشان می امد،

که شکم شان را به سختی سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول،

کمی بیش تر از حد معمول به دست امد.

در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست اوردند.

زن کاتولوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.

همچنان که صفحات ان را یکی یکی ورق می زد.

افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.

بالاخره زن اینه بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید

که از همه چیز بهتر است.پیش از آن هرگز اینه ای نداشتند.

از ان جا که پول کافی برای خریدش داشتند،زن آن را سفارش داد.

در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند،

مردی سوار بر اسب از راه رسید.او بسته ای در دست داشت.

و خانواده به استقبالش رفتند.

به محض اینکه امضاء دادند و

بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دور مادشان جمع شدند.

زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در اینه نگاه کرد،

و جیغ زد: مرد تو همیشه میگفتی که من زیبا هستم.من واقعا زیبا هستم!!!

مرد اینه را به دست گرفت،در آن نگاه کرد ، لبخندی زد و گفت:

تو همیشه میگفتی که من خشن هستم.

ولی من جذاب هستم.

نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در اینه نگاه کرد و گفت:

مامان ، مامان ،چشم های من شبیه تو هست!!!

اتفاق ناخواسته این بود که

پسر کوچک شان که مثل همه بچه ها بسیار پر انرژی بود، از راه رسید

 

و پیش از هر اقدامی از سوی آن ها آینه را قاپید.

 

او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.

او فریاد زد:

من زشتم!!! من زشتم!!!

در حالی که میلرزید به پدرش رو کرد و گفت:

پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟؟

بله پسرم.همیشه همین ریخت بودی

با این حال تو من را دوست داری؟؟

بله پسرم، دوستت دارم.

چرا؟؟؟برا چه من را دوست داری؟؟؟

چون که مال من هستی!!

....

و من هر روز صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه میکنم

میبینم درونم زشت است، از خدا میپرسم،

آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب میدهد:بله

وقتی که میپرسم چرا دوستم داری؟

او میگوید:

چون مال من هستی.

تا دیر نشده بگو

 سها

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت :

 

فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوستت

 

دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش پاک

 

کردم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی

 

او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش

 

را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای

 

سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها

 

گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ

 

به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به

 

من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ

 

وقت این کلمه رااز دهانت نشنوم امابازبوسه ای

 

برلبانش زدم ورفتم .وقتی که آنروز به بالینش

 

رفتم روی صورتش پارچه ای سفیدرنگ بود

 

وحشت زده وحیران پارچه راکنار زدم تازه

 

فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم :

 

به خدا دوست دارم اما....

 

 

زبان خوش و راست گویی

سها

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،

 

موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روزاولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ

 

دختری حاضر نبود کناراو بنشیند . نقطه مقابل اودخترزیبارو و پولداری بود که

 

مورد توجه همه قرارداشت . او در همان روزاول مقابل تازه وارد ایستاد و از

 

او پرسید : ‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘یک دفعه کلاس ازخنده

 

ترکید … بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .

ادامه نوشته

پاره آجر

سها

 روزي با اتومبيل جديد خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي

 

مي گذشتم.ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر

 

بچه پاره آجري به سمتم پرتاب كرد.

ادامه نوشته

زنجير و لیلی

سها

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت.خدا دنيا را بي زنجير آفريد.

 

آدم بود كه زنجير را ساخت و شيطان هم كمكش كرد.

 

دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد؛

 

و آدم ها همه ديوانه زنجيري.

 

خدا دنياي بي زنجير مي خواست.

 

نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.

 

امتحان آدم همين جا بود.

 

ودست هاي شيطان از زنجير پر بود.

 

خدا گفت:

 

زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است.

 

يك نفرزنجيرهايش راپاره كرد . نامش رامجنون گذاشتند .

 

مجنو ن اما نه ديوانه بود و نه زنجيري .

 

اين نام را شيطان بر او گذاشت .

 

چرا که شيطان آدم را در زنجير مي خواست .

 

ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست.

 

ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد .

 

ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند .

 

ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد.

 

و نام لیلی ماند؛

 

زيرا ليلي نام ديگر آزادي است...

هدیه

سها

مردي دختر سه ساله اي داشت. روزي مرد به خانه آمد و ديد كه

 

دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه

 

كودكانه هدرداده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذزرورق

 

گرانبهايش رايه هدرداده است تنبيه كرد ودخترك آن شب را باگريه

 

به بستر رفت وخوابيد.

 

روزبعدمردوقتي ازخواب بيدارشدديددخترش بالاي سرش نشسته

 

است وآن جعبه زرورق شده رابه سمت اودرازكرده است. مردتازه

 

متوجه شد كه آن روز، روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي

 

هديه تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگي دخترش رابوسيد

 

و جعبه راازاو گرفت و در جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب ديد كه

 

جعبه خالي است مردبارديگرعصباني شدبه دخترش گفت كه جعبه

 

خالي هديه نيست وبايدچيزي درون آن قرار داد. امادخترك باتعجب

 

به پدر خيره شد وبه اوگفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه

 

قرار داده است تا هر وقت غمگين بود يك بوسه ازجعبه بيرون آورد

 

و بداند كه دخترش چقدردوستش دارد!!

 

 

نامه ای متفاوت...

تفاوت !

همسفر
در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی. مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم. و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم. یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است، نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم

    بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساندبحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم.بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.بیا کلنجار برویم.اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم. و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را
داشته باشیم.عزیز من !

بیا متفاوت باشیم ...

 

نادر ابراهیمی : داستان‌نویس معاصر ایرانی

برداشته از وبلاگ سالاد کلمات

پسر نوح

ناهید

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: 

نه هرگز همسریم را سزاوار نیستی، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم

شد،تو همانی که بر کشتی سوار نشدی خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به

پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز. غرورت غرقت کرد دیدی که نه شنا به

کارت آمد و نه بلندی کوه ها!

پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا میزند تا آنکه بر

کشتی سوار است. من خدایم را لابه لای طوفان یافتم در دل مرگ و سهمیگینی سیل.

دختر هابیل گفت: ایمان پیش از واقعه به کار آید در آن هول و هراسی که تو

گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان میشود آنچه تو به آن رسیدی ایمان به

اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست!

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امن اند و خدای کجدار و مریض دارند

که با بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غریقم که به چنان خدای

مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز میبینمش وبا دستان بسته نیز لمسش

میکنم، خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمیبرد.

دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده

نخواهد شد. پسر نوح خندید و گفت: شاید آنکه جسارت عصیان دارد شجاعت

توبه نیز داشته باشد،شاید آنکه خدا مجال سرکشی داد فرصت بخشیدن هم داده باشد!

دختر هابیل سکوت کرد وسکوت کرد وآنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزگاری من

به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است

وآدمی کوتاهتر، مجال آزمون و خطا این همه نیست. پسرنوح گفت: به این

درخت نگاه کن به شاخه هایش، پیش از آنکه دستان درخت به نور برسند،

پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی

عبور کرد، گاهی برای رسیدن به خداوند باید از پل گناه گذشت. من اینگونه به

خدا رسیده ام راه من اما راه خوبی نبود راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر

ای دختر هابیل. پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش

کرد وسالهاست که منتظر است و سالهاست با خود میگوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟!

عرفان نظر آهاری

اخر حال گیری

 سها

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

 

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

 

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه

 

بدهم وباید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !

 

ومی دانم که نه توونه من شایسته این وضع نیستیم.

 

من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم

 

پس بفرست.

 

باعشق : روبرت

 

دخترجوان رنجیـده خاطر

 

از رفتار مرد، از همه همکاران

 

ودوستانش می خواهدکه عکسی

 

از نامزد ، برادر ، پسر عمو ، پسر دایی ...

 

خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها

 

را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش،

 

دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست

 

می کند، به این مضمون:روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه

 

فکرکردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان

 

عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....

پسرک زرنگ

 سها

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت

تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد

 و شروع كرد به گرفتن شماره.مغازه دار متوجه پسر بود

 و به مكالماتش گوش مي داد.پسرك پرسيد: خانم، مي توانم

 خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي

 كه او مي دهد انجام خواهم داد!زن در جوابش گفت

 كه از كار اين فرد كاملا راضي است

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد:

  خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان

  جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن

  را در كل شهر خواهيد داشت.

 مجددا زن پاسخش منفي بود.

  پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

  مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت

 و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص

 و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون،

 من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.

من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند